آموزه های کودکی (2 )
یادم هست وقتی کوچک بودم با خواهرم دعوا و کتک کاری می کردم و با هم قهر می کردیم و
چندین روز با هم صحبت نمی کردیم و به همدیگر هم نگاه نمی کردیم ، مادرم برای اینکه این
عادت ناپسند ما از بین برود و دیگر با هم قهر نکنیم از یک روش جالبی استفاده کرد و وقتی با
هم دعوا می کردیم پیش ما می آمد و ما را از هم جدا می کرد و می گفت : حالا بی آنکه
کوچکترین صدایی بکنید باید توی چشمان همدیگر نگاه کنید و ما تا توی چشمان همدیگر
خیره می شدیم خنده امان نمی داد و مادرمان هم بدنبال ما خنده اش می گرفت .
الان هم وقتی بین من و همسرم اختلافی بوجود می آید و با هم دعوا و قهر می کنیم ،توی
چشمان او نگاه می کنم (البته این واقعه را قبلا برایش تعریف کرده ام )و او نیز توی چشمان من
خیره میشود و در نتیجه هر دو لبخند زده و بعد میخندیم و بدین ترتیب آشتی می کنیم .
و اما داستان سوم : چطور انسانها را شناختم ؟
این داستان بر می گردد به دوران کودکیم ،یکروز عصر وقتی با برادرم بگردش رفته بودیم . در کوچه
پیرمرد ژولیده ای را که با گدائی امرار معاش می کرد و بسیار زشت و کثیف بود دیدم و چون
احساس کردم به طرف ما میاد من از ترس راهم را کج کردم ولی برادرم مانع شد و
گفت : چرا نمی خواهی با او (یاسیل پیر ) آشنا شوی ؟
گفتم :برای این که مرد بدی است .
پرسید : مگر به تو بدی کرده است ؟
جواب دادم : نه ،اما زشت است و معلومه آدم بدی می باشد .
برادرم گفت : پسر تو اشتباه می کنی،اتفاقا باسیل پیر آدم بسیار مهربونی است و ظاهرش تو را
به اشتباه انداخته .
پس از اینکه به خانه برگشتیم برادرم سطلی را پر از آب کرد و گفت : بیا نگاه کن .
چون آب موج ناچیزی داشت شکل ماه که در آن منعکس شده بود کج و معوج دیده می شد و من
بی اختیار گفتم : ماه بمن اخم می کند .
برادرم گفت : اگر بالای سرت را نگاه کنی خواهی دید ماه اخم نمی کندو شکل خودش را کج و
معوج نشان نمی دهد . در این صورت می بینی ظاهر خیلی چیزها از جمله انسانها شخص را
به اشتباه میاندازد .
از آنروز به بعد با وجودیکه کوچک بودم در اعمال انسانها قضاوت میکنم و به ظاهر افراد کاری ندارم.
منبع :از کتاب روانشناسی و تربیت کودک