روش جدید برای آشتی کردن :

یادم هست وقتی کوچک بودم با خواهرم دعوا و کتک کاری می کردم و با هم قهر می کردیم و

چندین روز با هم صحبت نمی کردیم و به همدیگر هم نگاه نمی کردیم ، مادرم برای اینکه این

عادت ناپسند ما از بین برود و دیگر با هم قهر نکنیم از یک روش جالبی استفاده کرد و وقتی با

هم دعوا می کردیم پیش ما می آمد و ما را از هم جدا می کرد و می گفت :  حالا بی آنکه

کوچکترین صدایی بکنید باید توی چشمان همدیگر نگاه کنید  و ما تا توی چشمان همدیگر

خیره می شدیم خنده امان نمی داد و مادرمان هم بدنبال ما خنده اش می گرفت  .

الان هم وقتی بین من و همسرم اختلافی بوجود می آید و با هم دعوا و قهر می کنیم ،توی

 چشمان او نگاه می کنم  (البته این واقعه را قبلا برایش تعریف کرده ام )و او نیز توی چشمان من

خیره میشود و در نتیجه هر دو لبخند زده و بعد میخندیم  و بدین ترتیب آشتی می کنیم .

 

و اما داستان سوم : چطور انسانها را شناختم ؟

این داستان بر می گردد به دوران کودکیم ،یکروز عصر وقتی با برادرم بگردش رفته بودیم . در کوچه

پیرمرد ژولیده ای را که با گدائی امرار معاش می کرد و بسیار زشت و کثیف بود دیدم و چون

احساس کردم به طرف ما میاد  من از ترس راهم را کج کردم ولی برادرم مانع شد و

گفت : چرا نمی خواهی با او (یاسیل پیر ) آشنا شوی ؟

گفتم :برای این که مرد بدی است .

پرسید : مگر به تو بدی کرده است ؟

جواب دادم : نه ،اما زشت است و معلومه آدم بدی  می باشد .

برادرم گفت : پسر تو اشتباه می کنی،اتفاقا باسیل پیر آدم بسیار مهربونی است و ظاهرش تو را

به اشتباه انداخته .

پس از اینکه به خانه برگشتیم برادرم سطلی را پر از آب کرد و گفت : بیا نگاه کن .

چون آب موج ناچیزی داشت شکل ماه که در آن منعکس شده بود کج و معوج دیده می شد و من

بی اختیار گفتم : ماه بمن اخم می کند .

برادرم گفت : اگر بالای سرت را نگاه کنی خواهی دید ماه اخم نمی کندو شکل خودش را کج و

 معوج نشان نمی دهد . در این صورت می بینی ظاهر خیلی چیزها از جمله انسانها شخص را

به اشتباه میاندازد .

از آنروز به بعد با وجودیکه کوچک بودم در اعمال انسانها قضاوت میکنم و به ظاهر افراد کاری ندارم.

 

منبع :از کتاب روانشناسی و تربیت کودک